تبليغاتX
ترجمه







































ترجمه

درد تنهایی من...

 

The pain of my loneliness



اندیشه ی زرد فصل خزان

The yellow thought of fall season

 

 جوانه های سبز فصل تازه بهارم را ریخت

fell green shoots of  my new spring season

آخر چرا!!؟

By the way, why!!?


این عدل، عادلانه ومنصفانه نیست

This justice, is not just and equitable

 

 که بهار...

That spring...

 

کوتاه ترین فصل زندگی من باشد.

To be the shortest season of my life


هیاهویی دردل اگر ندارم

If I don’t have uproar in my heart


از بی رونقی نیست

It is not because of prosperity

 

از آنست که رویایی در سر ندارم

It is because I don’t have a dream in my mind

 

 تنهایی بشکست رویای ناتمام مرا.

Loneliness broke my endless dream

شاعر: ناشناس

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 0:25 توسط مهناز بهراملو| |

 remembering God is the key to heal the hearts


ياد خدا دلها را آرامش می دهد


نترس، حرکت کن

عزيزم قبل از هر کاری آب خنکی به صورتت بزن و جرعه ای از آن را بنوش، در مقابل آئينه

بايست و به خودت بگو من هستم، میتوانم با توکل به خدا هرچه را که اراده کنم به دست

آورم، از هيچ چيز باکی ندارم به جزء خدا و آه مظلومان. عزيزم يادت باشه ترس از شکست،

ترس از دست دادن،ترس از شخصيت برخی افراد، ترس از انتقاد و  ترس از حرکت، دشمن

انسان هستند و افکار منفی که توهمی بيش نيست را در تو تقويت می کنند. عزيزم مثبت

انديش باش تا همه چيز به نفع تو تغيير کند چرا که ذهن و کلام تو عصای معجزه گر توست،

مثبت نگری توست که میتواند به زندگيت آرامش دهد. از همين لحظه تصميم بگير، خودت و

دوست داشته باش، برخلاف جريان آب حرکت کن، تمام زنجيرهايي را که مانع پی بردن به

انسانيت، واقعيت، خوبی و زيبايي میشوند را پاره کن و آنها را با انديشيدن، علم ، اخلاق،

مذهب و هنر در اطرافت جستجو و پيدا کن. به زندگی لبخند بزن، انرژی بگير، زندگی حق

توست، پس حقت را بگير برای اين مهم حرکت کن.شاعر بزرگوار (هوشنگ شفا ) می فرمايد:

زندگی همچنان آب است

آب اگر راکد بماند، بوی گند می گيرد و چهره اش افسرده خاطر میشود

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 11:40 توسط مهناز بهراملو| |

تمام تاريخ عبارتست از

جنگ دو سرباز كه همديگر را نمى شناسند و مي جنگند

براى دو نفر كه همديگر را مى شناسند و نمى جنگند

 

Whole of history consists in fighthing of two soldier

who don’t know each other and fight for two who

know each other and don’t fight


 

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 23:30 توسط مهناز بهراملو| |

دوستی‌ها كمرنگ،

بی کسی ها پیداست،

راست گفتی،

سهراب!

آدم ، اينجا تنهاست.

Friendship is inconspicuous,

,Loneliness is obvious

!You are right , Sohrab

!(Man is lonely here (in this world

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 1:9 توسط مهناز بهراملو| |

حرفم، دردم...

My word, my pain

درد امروز نیست...

It is not today's pain

حرف دیروز نیست...

It is not yesterday's word

حرف از بی وفایی است...

It is about unfaitfulness

بی مهری است

It is about mercilessness

خودخواهی است

It is about selfishness

آموختم...

...I learned

آموختم شکستن سهل است

I learned breaking is easy

تحقیر، بی عیب است

Degrading is not a shame

گذشتن شیوه است

Ignoring is a way

رفتن هدف

Going is a goal

و در انتها دروغ، راحت است

And in the end, lying is easy

سکوتم می آید...

I had better keep silence

اینک سکوت برایم، پر صداترین فریاد است

Now ,my silence is the loudest cry

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 1:2 توسط مهناز بهراملو| |

معنی واژه های دختر و پسر برگرفته از ایران باستان


 مرد از مُردن است . زيرا زايندگي ندارد .مرگ نيز با مرد هم ريشه است.
زَن از زادن است و زِندگي نيز از زن است .

 

دُختر از ريشه « دوغ » است که در ميان مردمان آريايي به معني« شير « بوده و ريشه واژه‌ي دختر « دوغ دَر » بوده به معني « شير دوش » زيرا در جامعه کهن ايران باستان کار اصلي او شير دوشيدن بود .  

جالبه كه واژه daughter در انگليسي نيز همين دختر است gh در انگليس کهن تلفظي مانند تلفظ آلماني آن داشته و « خ » گفته مي شده. در اوستا اين واژه به صورت دوغْــذَر  doogh thar و در پهلوي دوخت آمده است. دوغ‌در در اثر فرسايش کلمه به دختر تبديل شد.


اما پسر ، « پوسْتْ دَر » بوده . کار کندن پوست جانوران بر عهده پسران بود و آنان چنين ناميده شدند. پوست در، به پسر تبديل شده است .در پارسي باستان
puthar پوثرَ و در پهلوي پوسَـر و پوهر و در هند باستان پسورَ است 
در بسياري از گويشهاي کردي از جمله کردي فهلوي ( فَيلي ) هنوز پسوند « دَر » به کار مي رود . مانند « نان دَر » که به معني « کسي است که وظيفه‌ي غذا دادن به خانواده و اطرافيانش را بر عهده دارد .»

  
حرف « پـِ » در « پدر » از پاييدن است . پدر يعني پاينده کسي که مي‌پايد . کسي که مراقب خانواده‌اش است و آنان را مي‌پايد .پدر در اصل پايدر يا پادر بوده است. جالب است که تلفظ « فادر » در انگليسي بيشتر به « پادَر » شبيه است تا تلفظ «پدر» !
خواهر ( خواهَر ) از ريشه «خواه » است يعني آنکه خواهان خانواده و آسايش آن است. خواه + ــَر يا ــار . در اوستا خواهر به صورت خْـوَنگْهَر آمده است .
 بَرادر نيز در اصل بَرا + در است . يعني کسي که براي ما کار انجام مي‌دهد. يعني کار انجام‌دهنده براي ما و براي آسايش ما .

و مادر يعني پديدآورنده ما.

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 9:42 توسط مهناز بهراملو| |

ظهر شيطان را ديدم نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه بر مي داشت. گفتم: ظهر شده هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند... شيطان گفت: پيش از موعد خود را بازنشسته کرده ام! گفتم: به راه عدل و انصاف باز گشته ای يا سنگ بندگی خدا را به سينه ميزنی؟ گفت: من ديگر آن شيطان توانای سابق نيستم، ديدم انسانها آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام مي دادم، روزانه به صدها دسيسه آشکار انجام می دهند. اينان را به شيطان چه نيازی است؟ 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 14:28 توسط مهناز بهراملو| |

ای آزادی! اگر روزی قدم بر سرزمين من نهادی، با شادی بيا. با چادر سياه وتحجر نيا. با مارش نظامی و جنگ نيا، با آواز وموسيقی و رنگ بيا. با تفنگ های بزرگ در دست کودکان کوچک بی خرد نيا، با گل و بوسه و کتاب بيا. از جنگ و مرگ نگو. از انسانيت و صلح و شهامت بگو. برايمان از زندگی بگو. از پنجره های باز بگو، دلهای ما را با نسيم آشتی بده، با دوستی و عشق آشنايمان کن. به ما بياموز که چگونه زندگی کنيم، چگونه مردن را به وقت خود خواهيم آموخت. به ما شأن انسان بودن را بياموز، به خدا خود خواهيم  رسيد.

ای آزادی، به ما بياموز که داشتن و نگهداشتن تو سخت است! ما را با خود آشنا کن، بدانيم که آزادی يک نعمت نيست، يک مسؤوليت است. ما از تو چيز زيادی نمی دانيم. ما فقط نامت را زمزمه کرده ايم. ما به وسعت يک تاريخ ازتو محروم مانده ايم. اگر آمدی با نشانی بيا که تو را بشناسيم، تا تو را با بی بند و باری اشتباه نگيريم.

آخر مي دانی؟ بهای قدمهای تو بر اين خاک، خون های خوب ترين فرزندان اين سرزمين بوده است. بهای تو سنگين ترين بهای دنياست.

پس اين بار با آگاهی بيا، با قلب پاک يک انسان.  

 

ترجمه متن

 

 

O freedom! the day  you step on my land, do it happily, please don’t come with black chador and fanaticism. come neither with military march nor  war, bring song, music and colors. Don’t come with big rifles in the hands of   immature children. Come with flowers, kisses and books. Never speak about  war and death, but speak about humanity, peace and courage. Speak about life, about open windows. Reconcile us with breeze, familiarize us with friendship and love and teach us how to live, we will learn how to die at the right time. Teach us how to be a human, we will learn how to get close to God ourselves

O freedom! teach us that having and maintaining you is so difficult, tell us about yourself  in order to know that freedom is not a grace, but a commitment. We don't know you well, we just murmur your name. we have been deprived of you as long as history. when you come, come with a banner to recognize you, not to confuse you with permissiveness.

You know, every step that you take on this land is paid by the blood of the best people .

You are the most priceless one in the world. So , this time,  be aware and come with a pure heart of a human.                           

 

Translator. M.Bahramlou

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 0:0 توسط مهناز بهراملو| |

اين قافله عمر عجب ميگذرد!

 

بهار عمر می گردد عيان آهسته، آهسته

به مقصد می رسد اين کاروان آهسته، آهسته

مناز ای گل به زيبايي که همچون تو در اين گلشن

بسی گل چيد، اين باغبان آهسته، آهسته

توانايي و برنايي نماند جاودان هرگز

شود پير عاقبت هر نوجوان آهسته، آهسته

ز سوز آه مظلومان بترس ای صاحب قدرت

رسد بر آسمان اين ناله ها آهسته، آهسته

از اين بالانشينی ها مشو غره که چرخ دون

کشد از زير پايت نردبان آهسته، آهسته

بگو ای کاروان سالار غم محفل نشينان را

عيان می گردد اسرار نهان آهسته، آهسته 

 کليم کاشانی

نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 0:58 توسط مهناز بهراملو| |

شايد بتوانيد دست و پاي مرا به غل و زنجير بكشيد و يا مرا به اسارت در آوريد اما افکار مرا كه آزاد است نمي توانيد در زندانی تاريک بيافکنيد.

جبران خليل جبران

 

You may be able to shackle and chain my hands and feet or captivate me,  but you cannot put my open thoughts in the dark jail (dungeon)

 

Jubran Khalil Jubran


Translator:M.Bahramlou

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 6:54 توسط مهناز بهراملو| |